تبليغاتX
ماه شب 14
ماه شب 14
ماه و ستاره
   یا رب


گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام ----- گفتا منش فرموده ام تا با تو طراحی کند

 

اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی ---- وانگه به یک پیمانه می با من وفاداری کند

 

 

چو عاشق میشدم گفتم ربودم گوهر مقصود

ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد

 

دلم واسه همه تنگ شده




نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام شهریور 1388 توسط نیما

سلام

دمت گرم و سرت خوش باد

حریفا میزبانا . . میهمان سال و ماهت پشت در چون بید میلرزد

صدائی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است

دلم تنگ است

بیا بگشای در

بگشای


به سراغ من اگر می آئید

                               نرم و آهسته بیائید

که مبادا ترک بردارد

                                          چینی نازک

                                                        تنهائی من

یا رب

بی پناهم

پناهم باش


یارب

بی قرارم

قرارم باش

یا رحیم

دلتنگم...

دلگشایم باش

بگشای در بگشای


راهی ام راهی جائی که پر از زمزمه باشه

                                                            . اونجا خوشبختی یه دنیا قد سهم همه باشه. . .

کاش میشد در میان لحظه ها لحظه ی دیدار را نزدیک کرد


بارها گفته ام و بار دگر میگویم                   که من دلشده این ره نه پی خود میپویم

در پس آینه طوطی صفتم داشته اند            آنچه استاد ازل گفت بگو میگویم

من اگر خارم اگر گل چمن آرائی هست         که از آن دست که او میکشدم میرویم

دوستان عیب من بیدل حیران مکنید             گوهری دارم و صاحب نظری میجویم

گرچه با دلق و طمع می گلگون عیب است      مکنم عیب کز و رنگ و ریا میشویم

خنده و گریه ی عشاق ز جائی دگر است         می سرایم به شب و وقت سحر می مویم

حافظم گفت که خاک در میخانه مبوی              گو مکن عیب که من مشک ختن میبویم




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 توسط نیما

سلام


نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک

غم این خفته ی چند

خواب در چشم ترم میشکند



بماند این دوره ریاست جمهوری و بگذریم و بماند پیش خدا تا حق به حقدار برسد.


اما این هم اون قولی که داده بودم و اون عکس ها که گفته بودم

هر کس بتونه اسم این ها و ترتیب سنی شون رو بگه یه جایزه ی گنده پیش من داره



یا حق یا حق یا حق





نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 توسط نیما
   وطن


سلام

از همه ی شما عزیزان ممنونم که میبینید و فکر میکنید و درست تصمیم میگیرید


من به عنوان یک ایرانی یک دانشجو وظیفه ی خودم میدونم وظیفه ائی شرعی و حق این خاک بر گردنم هست

که بگم اسم شخصی رو که قبولش دارم و تبلیغ کنم

شخصی که از همه شایسته تر است و ذهن برتر سیاسی و اقتصادی مملکت هست.

کسی که فقط و فقط آینده ائی روشن و پیشرفت برای ایران ما میخواهد


جناب آقای دکتر محسن رضائی


http://www.rezaee.ir


سوابق دکتر محسن رضایی

سوابق:

- فرمانده ستاد کل نیروهای مسلح در زمان جنگ ایران و عراق

فرماندهی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در زمان جنگ

- کاندیدای ریاست جمهوری دوره نهم

- موسس سه دانشگاه امام حسین، دانشگاه علوم پزشکی بقیه‌الله و دانشکده فرماندهی سپاه

- دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام

- ریاست کمیسیون اقتصاد کلان در مجمع تشخیص

- نقش موثر در تدوین سند چشم انداز بیست ساله ایران

- نقش موثر در تدوین سیاست های کلی اصل 44 قانون اساسی

- دکترای اقتصاد
در پایان از همه شما مردم خوب و شریف ایران تقاضا دارم:

حقیقت را بجوئیم به دنبال حقیقت بگردیم و چشممان را به روی حقیقت نبندیم .

و با تعصب های غلط خود ایران را به تباهی نکشیم.

از شما خواهش میکنم که به رای خود احترام بگذارید
به رای خود به عنوان یک دانشجو یا یک کارمند یا ... نگاه نکنید

بلکه به عنوان یک ایرانی برای اصلاح و پیشرفت مملکت در جهت سعادت و آبادی رای دهید.



نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 توسط نیما

سلام

فوتبالیستها قسمت 96 ام

این کارتن ما خیلی طولانیه , این پسرک شیطون خیلی دست گل به آب داده, حالا میگم براتون

یکی بود یکی دیگه هم بود هر دو بودن اما خبر نداشتن , خدا هم اون بالا بالا ها پیش دل ما بود

ادامه قصه رو بگم براتون:
مادر پسر کوچولو که از این شیطنتها زله شده بود و حسابی خسته شده بود, برای اینکه از شر

این پسر کوچولو راحت بشه اونو میفرسته به یه مهد کودک که نزدیک به خونه شون بود.

پسر رو میبرن به مهد , یه پیر زن خوب و مهربون اونجا بود با کلی پسر و دختر کوچکولو اونجا بودن

خانم مهد همش میخواست به پسر محبت کنه و اونو با بقیه بچه ها دوست کنه تا بتونه اونو نگه داره.

اما پسرک خیلی از اونجا بدش می اومد اونجا براش مثل قفس میموند و انگار زندونیش کرده بودن.

واسه همین یک روز هم دوام نیاورد و هر چی اسباب بازی بهش دادن رو ریخت بهم. انقد جیغ و داد کرد

که اونها رو هم زله کرد . آخرش هم یواشکی از پنجره زد به فرار...

فکرشو بکن بچه 5 ساله...
روزها میگذره تا یه روز گرم تابستون پسرک میزنه بیرون از خونه , 2 3 تا خونه اونور تر

یکی از همسایه ها یه ماشین داشت که جلوی در پارک کرده بود.

پسرک با داداش کوچولوش داشت رد میشد که یه هو یکی بهش سنگ پرت کرد

اونم نامردی نکرد و قاطی کرد سریع یه سنگ گنده ورداشت از فاصله 5 یا 6 متری پرت کرد به سمت اون پسر

وااااای وووووواییییی , دیشششش

اما نه از اونجائی که پسرک زیاد کارتون کماندار نوجوان رو میدید

و هدف گیریش خیلی خوب بود به جای اینکه سنگ رو بزنه به اون بچه صاف میزنه تو چراغ ماشین

شیشه ی چراغ خورد و خاک شیر میشه , یه نگاه به پسر صاحب ماشین یه نگاه به ماشین

و یه نگاه به داداش کوچیکه

همه و همه داشتن فریاد میزدن وقت فراره

پسرک شیطون بودو داداشش بودو انقدر فرار کردن که نگو و نپرس

رفتن یه جای دور تو بته ها جا خوردن , بعد از یکی 2 ساعت دیدن که بــــــــــــــله

کل شهرک افتادن دنبالشون اما هیشکی این کوچولوها رو نمیدید

انقده کوچولو بودن که تو یه بتته ی سبز کوچولو جا میشدن , همه از جلوشون رد میشدن اما نمیدیدنشون

طفلی ها نه راه پیش داشتن نه راه پس.

نه میتونستن برن پیش بچه های شهرک نه از ترس مامان و بابا میتونستن برن خونه

خلاصه تا شب جا خوردن و آبها از آسیاب افتاد.

خسته و کوفته و درمونده بودن معلوم نبود چیکار میکردن که یهو صدای آقا روباهه اومد

وایییییییییییی , مادرررررررررررر جاااااااااااااان

گاز و گرفتن و د بودو که رفتیم از ترس آقا روباهه کتک خونه رو به جون خریدن.

وقتی رسیدن خونه همه چی فرق داشت , مامان و بابا کوچولوهاشونو بغل کردن و بوسیدن

میدونید واسه چی , آخه فکر کردن کوچولوهاشون گم شدن, کلی دنبالشون گشته بودن.

خلاصه به جای کتک چند تا ماچ خوشکل گرفتن و رفتن مثل بچه های گل خوابیدن.


قصه ی ما به سر نرسید کلاغه به خونش نرسید

تا قسمت بعد خدا نگهدار همه شما



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 توسط نیما

سلام

سلام به همه شما کودکان و نوجوانان عزیز

خجالت نمیکشین میاین اینجا کارتون میبینین

خوب عیبی نداره  ادامشو ببینین:

این پسر شیطون نمک رو میگیره و پا به فرار

میره تو جنگل پیشه همه دوستاش

جمعشون جمع میشه و میریزن سر درختا  و مثل هیچی نخورده ها درختها رو غارت میکنن

فصل سیب بود از اون سیب های ترش.(وای دهنم آب افتاد)

بیچاره پسرک کوچولوی ما قدش خیلی کوتاه بود. واسه همین دستش به سیبها نمیرسید.

هیشکی هم به فکرش نبود. پسرک خیلی نترس بود  از رو ناچاری  یه هو به سرش زد که از درخت

بره بالا.  درخت رو میگیره و راست راست میره بالا . همون بالا میشینه و دلی از عذا در میاره.

انقده سیب خورد که  نگو...

پسر کوچولو خیلی حیونها و پرنده ها رو دوست داشت. همیشه هم این سنجاقک های بد بخت رو

میگرفت و میذاشتشون تو مشما  حیونکی ها تموم شدن از دست این پسره.

یه روز که این کوچولو با خواهرش تو دشت بود حوس میکنن که کفش دوزک جمع کنن

آخه پسرک ساده ما یه کفش پاره داشت شنیده بود که اگه یه عالمه کفش دوزک جمع کنه

اونها کفششو براش میدوزن. طفلی ها یه صبح تا ظهر تو دشت گشتن و یکی یکی کفش دوزکها رو

گرفت و تو مشتشون نگه داشتن.

وقتی ۲تا مشت هردوشون پر شد رفتن به سمت خونه..

چشمتون روز بد نبینه . همینکه رسیدن به خونه از بس که دستشونو گاز میگرفتن مشتاشونو وا کردن

وای وای وای . خونه شده بود پر از دونه های ریز قرمز خالخالی.

هر کدوم یه جای خونه پر میزدن . دیگه این دو تا از خنده داشتن میترکیدن

از طرفی کلی هم میترسیدن چون امان از اون موقع که مامانشون بیاد خونه.

همینکه مامانه اومد تو خونه و این کفشدوزکها رو دید که زندگیشو خراب کردن  سریع رفت ۲تا جارو

ورداشت. با یکی افتاد به جونه این کفش دوزکها با یکی به جون پسر کوچولویه شیطون

خلاصه مامانه بدو  بچه بدووو.

آخرش که گیر افتادو ۲   ۳تا کتک مشتی خورد. مامانش هم مجبورش کرد یکی یکی کفش دوزکها رو

جمع کنه و ببره بیرون از خونه تا بفهمه که دیگه از این غلطها نکنه.

تا غروب یه چند تائی رو جمع کرد ولی دید خیلی سخته. بعد با خواهرش ۲تائی جارو برقی رو برداشتن

و افتادن به جون این زبون بسته های بیچاره.

 

خوب دیگه تا قسمت بعدی خدا یار و نگه دارتون

راستی شاید یه عکس هم از این کوچولو های شیطون براتون گذاشتم.

تا چه بشود




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم خرداد 1388 توسط نیما
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   موضوعات

   پيوند ها


Blog Skin